کلاً پسر تنهایی هستم ، هنوز سرکه نشدم اما به زودی می شم .
یادمه
یه روز که دیگه شدیداً از تنهایی خسته شده بودم آستینام و زدم بالا و
تصمیم گرفتم برم تو خیابون و یه خانوم خوب و خوشگل و با شخصیت و خانواده
دار و با فرهنگ و مایه دار و با سواد و... که در شئن خودم باشه پیدا کنم .
واسه
همین تنها کت و شلوارم و از سر چوب لباسی برداشتم و تنم کردم ، موها مو
شونه کردم و کفشام و برق انداختم و ادکلن زدم و از خونه اومدم بیرون . دم
در چشامو بستم و از اعماق تهم نیت کردم و یه آه سوزناکم چاشنیش کردم تا شاید دل زمین و زمان کباب شه و یه حالی بهم بدن ، بعد چشمام باز کردم یه خنده ی شیطانی انداختم گوشه ی لبم و راهی شدم .
بعد
از یه مدت پیاده روی ، رسیدم به یه خیابون شلوغ با کلی مغازه های رنگارنگ
وآدمای جور واجور. بنابراین سینم و دادم جلو و زدم تو دل جمعیت .
100 متر اول انگار نه انگار که ما هم هستیم . نه کت و شلواره جواب داد نه نیش خندای مرموز و نه برق چشمه .
اما
یهو همه چیز عوض شد .انگار یکی مهره ی ماری ، چیزی انداخته بود تو جیبم
آخه هر کی از کنارم رد می شد یه خنده ی ناز و یه نگاه دلنشین تحویلم می
داد . حالا به جای خنده دهنم از تعجب وا مونده بود . فکر کنم اون " آه "
دم در خونه کار خودش و کرده بود .
