تبليغاتX
poshteabr

poshteabr

poshteabr

کلاً پسر تنهایی هستم ، هنوز سرکه نشدم اما به زودی می شم .

یادمه یه روز که دیگه شدیداً از تنهایی خسته شده بودم آستینام و زدم بالا و تصمیم گرفتم برم تو خیابون و یه خانوم خوب و خوشگل و با شخصیت و خانواده دار و با فرهنگ و مایه دار و با سواد و... که در شئن خودم باشه پیدا کنم .

واسه همین تنها کت و شلوارم و از سر چوب لباسی برداشتم و تنم کردم ، موها مو شونه کردم و کفشام و برق انداختم و ادکلن زدم و از خونه اومدم بیرون . دم در چشامو بستم و از اعماق تهم نیت کردم و یه آه سوزناکم چاشنیش کردم  تا شاید دل  زمین و زمان  کباب شه و یه حالی بهم بدن ، بعد چشمام باز کردم یه خنده ی شیطانی انداختم گوشه ی لبم و راهی شدم .

بعد از یه مدت پیاده روی ، رسیدم به یه خیابون شلوغ با کلی مغازه های رنگارنگ وآدمای جور واجور. بنابراین سینم و دادم جلو و زدم تو دل جمعیت .

100 متر اول انگار نه انگار که ما هم هستیم . نه کت و شلواره جواب داد نه نیش خندای مرموز و نه برق چشمه .

اما یهو همه چیز عوض شد .انگار یکی مهره ی ماری ، چیزی انداخته بود تو جیبم آخه هر کی از کنارم رد می شد یه خنده ی ناز و یه نگاه دلنشین تحویلم می داد . حالا به جای خنده دهنم از تعجب وا مونده بود . فکر کنم اون " آه " دم در خونه کار خودش و کرده بود .

یعنی من اینقدر جذاب و تو دل برو بودم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:2  توسط   |